به وبلاگ خود خوش امدید
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:14
با سلام.به دنیای لوکس بلاگ و وبلاگ جدید خود خوش آمدید.هم اکنون میتوانید از امکانات شگفت انگیز لوکس بلاگ استفاده نمایید و مطالب خود را ارسال نمایید.شما میتوانید قالب و محیط وبلاگ خود را از مدیریت وبلاگ تغییر دهید.با فعالیت در لوکس بلاگ هر روز منتظر مسابقات مختلف و جوایز ویژه باشید. در صورت نیاز به را...
:(
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:14
میدونی چیه؟! اون نمیفهمه و همین منو خییلی آزار میده:(احساسمو ساده گرفته..هرموقع میبینمش خودمو یادم میره اصن نمیدونم اون لحظه دارم چکار میکنم..به قول خودش انگار به قلبم برق وصل کردن....ولی اون چی.. خیلی سردتر از قبل خیلی بی احساس تر از قبل واای...اگه بره به مارال بگه چی؟ اگه مارال بش بگه نه چی!!!!! م...
..
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:14
در آستانه فصلی سرد در محفل عزای آینه ها و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ و این غروب بارور شده از دانش سکوت چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان صبور ، سنگین ، سرگردان . فرمان ایست داد . چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت زنده نبوده است... ______ چه قدر سردمه چه قدر این روزا ملا...
اندر احوالات کوه:/
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:14
مروز بازم کوه بودیم. دی قبل طلوع خورشید حرکت کردیم باز.. عالی بود! عالیه کلا! حالا من یه گونه هم کریستال جم کردم ملت میگفتن اینارو میخوای کجات.. ینی چیکارشون کنی. دی حالا بیخیال اینا آقا یکی از نمیدونم مزخرفترین یا جالب ترین چیزا اینه که وقتی نگاه میکنی میبینی دو قدم راهه تا قله هی میری جلو هی باز م...
:|
-
تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:14
هوووم.. راستش.. شب بود! من ذهن زیاد خوشایندی نداشتم! خیلی شلوغ و خشن و پر از افکار پیچ در پیچ! یهو به ذهنم رسید اینو اینطوری بندازم. نتیجه اش شد این :| دی . فککنم یکم گویاست
✖خــــــونْ مُــــــردِگـــــــی✖
-
تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 14:36
گاهی وقتا میشه خاطراتی که مدت ها جلوشون xa0و گرفتی بودی عقب زده بودیشون رو ذهنت هجوم میارن مثل یه بهمن. یه سیل بعد شکسته شدن سد _____ نمیدونم حالم خوب باید باشه یا بد چه قدر اتفاق چه قدر فکر چه قدر تپش قلب!xa0 ______ چن وقتیه حس میکنم تو گوشم کرمی چیزی داره راه میره :)) والا!xa0 خدا لعنتش کنه اون دک...
Birthday :'|
-
تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 12:01
گاهی وقتا میشه خاطراتی که مدت ها جلوشون xa0و گرفتی بودی عقب زده بودیشون رو ذهنت هجوم میارن مثل یه بهمن. یه سیل بعد شکسته شدن سد _____ نمیدونم حالم خوب باید باشه یا بد چه قدر اتفاق چه قدر فکر چه قدر تپش قلب!xa0 ______ چن وقتیه حس میکنم تو گوشم کرمی چیزی داره راه میره :)) والا!xa0 خدا لعنتش کنه اون دک...
:)
-
تاریخ: 1395/11/17 ساعت: 15:03
خیلی خوبه ^^ از یه طرف ماه نقره ای و هوای سرد از یه طرف دیگه گیتار و پروانه هایی که از پنجره باز اتاقم میان داخل عاشق ماه پاییزم ماه تولدم^^ میدونی چیه اصن متولد پاییز باشی یه چیز دیگه ست ~~ تولدش نزدیکه،از اول آذر تولد داریم تا خود سی ام:| تازگیا هم به این نتیجه رسیدم که ما متولدین آذر حاصل تعطیلات...
Birthday :'|
-
تاریخ: 1395/11/17 ساعت: 15:03
خب امروز دو آذر بود ینی دیروز یک آذر و طبیعتا من هم باید خوشحال باشم راستش از تابستون تا الان داشتم واس امروز برنامه ریزی میکردم کلیییییی ذوق کرده بودم..کارم شده بود روز شماری ..میخواستم هر طور شده تولدش رو بش تبریک بگم هر طور شده خب شب یک شنبه به امید فردا که یکم میشه با کلی خوشحالی کپیدم ادامه مطل...
کادوی تولد:)
-
تاریخ: 1395/11/17 ساعت: 15:03
از هیچی خوشم نمیاد دیگه..نسبت به هیچی هیچ حس خوبی ندارم..هییچ ذوقی ندارم:( فقط خودم میدونم که چه قد واس کادوش تلاش کردم من فقط ده جلسه کلاس موسیقی رفتم..کسی توی ده جلسه گیتارزدن یاد نمیگیره:) اما من به خاطر تولدش جلوتر از استاد رفتم دوتا آهنگ تولد کار کردم:) دستام پوکیییدن ..خیییلی سخت بود :( ولی اد...
:||
-
تاریخ: 1395/11/17 ساعت: 15:03
نگار واقعا متاسفم ..نمیدونم چرا اینجور شد:(نمیخواستم توی تولدت گریه کنی:( نگار ازم قول گرفته بود پنج آذر توی تولدش گیتار رو بزنم...همون آهنگا و... چی شد...منم زدم ..ولی.. سه نفر افتادن گریه..نگار که تا آهنگ رو شنید رفت تو اتاق گریه کرد:| با هر نت یه لعنت به آمنه میفرستاد:| بم گفت با این آهنگات کل چی...
اجسام از آنچه که در آینه میبینید به شما نزدیکترند =
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 17:37
اوه..شت شت شت ینی جامع ترین عبارتی که الان میتونم بگم اوه شته! اصن وضع غیر قابل درکه کلا اتفاقات همینطوری دنبالمن...بدون اینکه من بخوام برم سراغشون: ولم کنید خو...بزارین یکم آروم بگیرم یادمه تابستون همینجوری بش گفم شاید M بیاد مدرسمون! همینطور الکی ها گفتم اصن انگار بم وحی شده:||||| اونم گفت نه بابا...
سلام
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 17:37
سلام به وبلاگ من خوش اومدین
****
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 17:36
درد چیزی نیست که از بیرون قابل دیدن باشه...درد درون روحشون زندگی میکنه..و هیچ راه فراری هم وجود نداره آدم چطور میتونه از خودش فرار کنه؟! درد همراه شما رشد میکنه بدون ایتکه بفهمی..و بخشی از وجودت میشه برای از بین بردن دردت باید
........
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 17:36
شکپیر میگفت به نظرتون این جور جمله کاملتر نیس؟! چطور میشه باشی ولی در حقیقت نباشی؟ هووم؟
___
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 17:36
✖ رویاهام اسلحه ی منن✖ ✖ همه ی زخم هایی که خوردم برام مدال میشن✖
-_-
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 13:17
امروز روز جالبی بود ...اتفاقای جالبی افتاد درست مثل تازه شدن زخم ها مشخص نیس که حال چندساعت بعدم قراره چطور باشه...ولی ..تا الانکه بهترم درسته که امروز حالم خیلی خوب بود و خییلی سرحال نشون میدادم، اما با هر قدمی که ازم میگذشت یا دورتر میشد من شکسته تر از قبل میشدم ولی اون چه میدونه اینا رو..اون چه م...
هالووین
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 18:38
دارن در میزنن..کی میتونه باشه؟ خب در رو باز کن شاید به خاطر آبنبات اومده باشه! + سلام ^^ - ما آبنبات داریم ..به دنیای تاریکی ها خوش اومدین + قهوه هم دارین؟ - آره قهوه هم داریم..از چه نوعی میخوای؟! + تلخ و سیاه....درست عین روحم ___ عاقا هالووینتون مبارک ^^ ایشالا صد سال کنار هیولاهاتون زندگی کنین هال...
_________
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 18:38
انسان ها گناهکارن که نمیتونن جلوی خودخواهیشونو بگیرن.. انسان ها خودخواهن...و من فکر میکنم که نیازه خودخآاه باشیم تا بتونیم توی این دنیای وحشی زندگی کنیم.. پس اگه خودخواهی یه گناهه من حاظرم یه گناهکار باشم!
تولدم
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 18:37
برای آن که کمی، حتی اگر شده کمی زندگی کرد، دو تولد لازم است تولد جسم و سپس تولد روح هردو تولد مثل کنده شده هستن تولد اول بدن رو به این دنیا میندازه،تولد دوم روح رو به آسمون میبره rdquo;تولد روح من زمانی بود که تو را دیدمrdquo;