خرید بک لینک

خب امروز دو آذر بود

ینی دیروز یک آذر

و طبیعتا من هم باید خوشحال باشم

راستش از تابستون تا الان داشتم واس امروز برنامه ریزی میکردم

کلیییییی ذوق کرده بودم..کارم شده بود روز شماری ..میخواستم هر طور شده تولدش رو بش تبریک بگم هر طور شده

خب شب یک شنبه به امید فردا که یکم میشه با کلی خوشحالی کپیدم

ادامه مطلب

صبحش که نگوو:/ واقعا از ته قلبم خوشحال بودم

شب ساعت یازده و پنجاه و هفت دقیقه میخواستم تبریک بگم..بیست دقیقه قبل ینی ساعت یازده و نیم یکی از دوستاش بالاخره بحث رو باز کرد..از همون اولش میدونستم یه چیزی میخواد بشه..من هنو نفهمیدم کار خودش بود یا دوستش حقیقت و میگفت..اما دقیقا بیست دقیقه مونده بودا..فقط بیست دقیقه..کل وجودم یخ کرد با حرفای دوستش ..

راستش توی این یه سال تنها روزی بود که از ته قلبم احساس شادی میکردم :( میتونست این بحثو یه روز دیگه باز کنه..نه دقیقا امشب:((

فرداش که تولدش بود منم نمیخواستم دست خالی تبریک بگم..اما کادو رو قبول نکرد:)

برچسب: نویسنده: بهنام حسینی تاريخ: يکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت: 15:03

صفحه بندی