امروز روز جالبی بود ...اتفاقای جالبی افتاد
درست مثل تازه شدن زخم ها
مشخص نیس که حال چندساعت بعدم قراره چطور باشه...ولی ..تا الانکه بهترم
درسته که امروز حالم خیلی خوب بود و خییلی سرحال نشون میدادم،
اما با هر قدمی که ازم میگذشت یا دورتر میشد من شکسته تر از قبل میشدم
ولی اون چه میدونه اینا رو..اون چه میدونه که من چی کشیدم به خاطرش..هیچ موقع هم نتونستم بهش بگم ..چون میترسیدم شرمنده شه..اه..متنفرم از این حالت ..که اگه ببینمش کل خاطراتم و کل اتفاقایی که به خاطرش تحمل کردم عیین یه فیلم از جلو چشام رد میشه ...ولی اون کاملا آرومه و درست عین یه غریبه...
از این حالت متنفرم...حرفات بییخ گلوت میچسبن ولی نتونی بگی..از این حالت متنفرم که چند قدمی یه آرزو باشی ولی نتونی کاری کنی...همش بین رفتارای امروز دنبال یه امید بودم...هنوزم دنبال یه امیدم...یه امید کوچولو..مث یه حرکت یا یه نگاه ... یه امید کوچولو واسم عین یه روزنه ی نور توی تاریکیه...کوچکترین اتفاقا رو تحلیل میکردم که شاید یه امید پیدا کنم....
_______________
امشب قراره تا صبح بیدار باشم
حوصله م سر رفته=/ میخوام آهنگامو گوش بدم
کمرم درد میکنه=\ اومدم کل تخت و کمد و زندگیمو ریختم از نو جابه جا کردم
خسته میشم خو از یکنواختی ...هیشکی هم کمکم نداد خودم تنهایی تخت و کمد رو جابه جا کردم
اصن حس بچه سر راهی بم دست داد..با هر وسیله ای که جمع میکردم این ندا را به سر میدادم که: فااک all you هاااااااااارد :||||.....کمکم ندادن..بی ادبا-__-
برچسب:
نویسنده: بهنام حسینی